تبليغاتX
زنده باد ديوانه
با خودم گفتم توعاشق نیستی×آگه ازسرشقایق نیستی×غرق در دریاشدن کار تو نیست×شیعه ی مولا شدن کار تو نیست

مردان خدا چه با صفا می میرند       

                                                جان باخته در راه خدا می میرند

گویی که رسیده حکم آزادیشان

                                                خندان لب و با میل رضا می میرند

                       

خدایا دلم سخت گرفته است می دانی!

آسمان دلم چندین و چند روز است که ابریست ! می دانی!

گاهی قطراتی صحن دلم را نمناک می کند ولی باز هم ابر های دلم خیال رفتن ندارند . می دانی!

خدایا این سومین جمعه ایست که بی پدر  شده ام

این سومین عصر جمعه ایست که با وجود داشتن پدر یتیم شده ام

این سومین جمعه ایست که پدر بزرگم (خودت بهتر می دانی)،پدرم، را بردی!

پدر بزرگی که واقعا بزرگ بود ، پدر بود ، و من بابا صدایش می کردم!

بابایی که باباحاجی کودکی هایم بود!

مهربانا غافلگیرمان  کردی! همه اش در عرض چند دقیقه یا بهتر بگویم آنی حضرت عزراییل روحش را قبض کرد و ما را در حسرت دیدارش و طنین صدای دلنشینش گذاشت!

خدایا گرچه او را با عزت و آبرو بردی. اما مرا در حسرت گرمی آغوشش گذاشتی !

بهترینا مهربان بابای ما را بردی و ما را ماتم زده کردی!

سیاه بر تن نکردیم تا وصیتش را بجا آوریم!ولی امان از زخم زبان مردم!

بغض راه گلویم را بسته است

 چشمانم تر میشود

دیگر قلم را یاری توصیف نیست که غم من فراتر از توصیف کلمات است!

            

خدایا تو خود میدانی روزی که او را نمی دیدم گمشده ای داشتم ، الان 14 روز است که اورا ندیده ام

خدایا دلم برایش سخت تنگ است !

چقدر سخت است تنهایی در میان جمع و سخت تر فروخوردن بغضی است که تمام وجودت را گرفته باشد

ولی باید به حرمت  مادرم که تازه پدر از دست داده  است سکوت کنم تا مبادا آتش دوری پدرش بیشتر گر نگیرد!

بار الها می دانم که او را طبق دعای همیشگی سجده هایش راحت بردی و جواب راحت عند الموت او را دادی

آنقدر راحت بردی که هنوز هم باورمان نمیشود

هنوز هم چشممان به در است که شاید.....

خدایم به دل شکسته ام قسمت می دهم که مغفرة بعد الموت و عفو عند الحسابش را نیز اجابت کنی

دیگر در دلم غوغایی است ابرهای دلم می بارند دیگر نمی توانم بنویسم !

می خواهم به دور از چشم همه ، تک و تنها، در خلوتگاهم گریه کنم تا شاید آب دیده آتش دلم را بکاهد

           

جمعه ها از این به بعد غم انگیز تر از همیشه خواهد بود، غم دوری مولا و غم فراق بابا........

 

 

+دن۱:خیلی سخته روز پدر بدون حضورش.....

+دن۲:فکر میکنم هدیه روز پدر باید امسال خیرات بدیم....

+دن۳:........

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/04/21ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ..:: کسری ::..

                                       

زنده تر از تو کسی نیست، چرا گریه کنیم؟

 مرگمان باد و مباد آن که تو را گریه کنیم

 

هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید

ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم؟

 

رفتنت آینه آ مدنت بود، ببخش

شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم

 

ما به جسم شهدا گریه نکردیم ، مگر

می توانیم به جان شهدا گریه کنیم؟

 

گوش جان باز به فتوای تو داریم ، بگو

با چنین حال بمیریم و یا گریه کنیم ؟

 

ای تو با لهجه خورشید سراینده ما

ما تو را با چه زبانی به خدا گریه کنیم؟

 

آسمانا! همه ابریم گره خورده به تو

سربه دامان کدام عقده گشا گریه کنیم

 

                                                                                                      محمد علی بهمنی

                            




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط ..:: کسری ::..

شنوندگان عزیز توجه فرمایید

شنوندگان عزیز توجه فرمایید

خرمشهر شهر خون آزاد شد

پل شهید محمد جهان آرا

فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد.

                                                                                                        امام خمينی (قدس سره)

 

خرمشهر هنوز هم خونین شهر است



این هم به یاد حماسه ی دوم خرداد

حماسه ای که خیلی دلم می خواست ازش بنویسم از دوم خرداد از خاتمی عزیز ، ولی صد حیف که وقتش نیست

شاید فردایی که ......

به امید تکرار این حماسه.......

                شاید این مرد دوباره بیاید




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط ..:: کسری ::..

                                   کمکم کن!

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

                                                                                                                              دکتر افشین یداللهی




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط ..:: کسری ::..

                                   

صیاد شیرازی دیپلمش را که گرفت رفت دانشگاه افسری. لیسانس اش را که از آن دانشگاه گرفت ، یک دوره ی تخصصی توپخانه دید و شد استاد و در مرکز آموزش توپخانه اصفهان مشغول به تدریس شد. صیاد یک ارتشی مذهبی و مخالف رژیم شاه بود و به خاطر فعالیت های مبارزاتی اش دستگیر شد و تا پیروزی انقلاب در زندان ماند.با شروع غائله ضد انقلاب در کردستان،او به همراه شهید چمران و نیروهایشان نقش خیلی مهمی در پاکسازی منطقه ایفا کردند . در تمام سال های جنگ، صیاد بارها مجروح شد وبعد از بهبودی نسبی  

دوباره  به جبهه برگشت . اردیبهشت سا ل 66 به فرمان امام به درجه سرتیپی ارتقا پیدا کرد.

با عملیات مرصاد دفاع هشت ساله ی مردم ایران نیز به پایان رسید. اما بازماندگان کینه ای عملیات مرصاد هنوز در جستجوی فرمانده ای بودند که باعث شکست و خواری آنان در مرداد 1367 شد.

پس از پایان جنگ ، صیاد شیرازی به عنوان رئیس بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح مشغول به کار شد . مدتی بعد جانشینی این ستاد به او محول شد.

در دانشکده ی افسری تصمیم گرفت عملیات های بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس کند . استقبال دانشجویان باعث شد برای نظام مند شدن این کار ، سازمانی به نام هیات معارف جنگ تشکیل دهد و تشکیل داد.او موفق شد در قالب هیات معارف جنگ فرماندهان بزرگ عملیات های مختلف را به دانشگاه افسری بیاورد تا از تجربیات آنان استفاده شود.

روز هجدهم فروردین مادر صیاد از عمره برگشت. در فرودگاه مشهد وقتی علی را در میانفرزندان و بستگان ندید ، فقط پرسید : پس علی کجاست؟

با قسم به هر چی که پیش او عزیز بود، فهماندند که علی صحیح و سالم است . فقط به خاطر جلسه ای در تهران نتوانسته سر وقت آنجا باشد .

اما مادر نگران بود و این نگرانی باعث شد که کارش به بیمارستان کشیده شود. در نیمه های شب وقتی چشم باز کرد علی را بالای سر خود دید. علی گفت :عزیز جان!

مادر باز از هوش رفت . اما صبح که به هوش آمد ، کسی متوجهش نشد. علی آنطرف تر با دکترها دور میز نشسته و صبحانه می خورد. مادر با دیدن علی حالش خوب شد و به همراه او به خانه برگشت.

همان شب علی به زیارت امام رضا رفت. نزدیک صبح به خانه مادر برگشت . بین راه نان سنگک، پنیر و خامه خرید. بساط صبحانه را خودش چید و همه را صدا زد.

سرانجام هنگام ظهر با مادر و خانواده خداحافظی کرد و با هواپیما به تهران بازگشت.

اکنون رهبران سازمان منافقین تصمیم داشتند ماموریت نا تمام فروردین 1361 را تمام کنند.

همسایگان در طول شب رفتگری را دیده بودند که ناشیانه خیابان را جارو می کرده و حرکات و نگاه  هایش  غیرعادی بوده است . ساعت 6:45 صبح 21 فروردین در خانه باز شد و ماشین صیاد بیرون آمد. منتظر ماند تا پسرش مهدی در پارکینگ را ببندد و بیاید. رفتگر ناشی به ماشین نزدیک شد . صیاد با دیدن رفتگر منتظر ماند . رفتگر یک پاکت نامه به سوی صیاد گرفت . صیاد پاکت را گرفت و باز کرد. ناگهان صدای گلوله در کوچه پیچید.خون روی پیراهن مهدی که نزدیک شده بود شتک زد . مهدی گیج و منگ  به پدر نگاه کرد. خون از سر و سینه ی صیاد می جوشید . رفتگر ناشی دوید و سوار ماشین پیکانی که منتظرش بود شد و فرار کرد. مهدی فریاد کشید، فریادی که فقط خودش آنرا شنید.

صبح روز 22 فروردین ، مردم تهران به نمایندگی از همه ی ایران ، سیاهپوش و مغموم به تشییع قهرمان سال های نبرد آمدند. ابتدا رهبر انقلاب در ستاد کل نیرو های مسلح بر تابوت صیاد فاتحه خواند ، سپس بر سر جنازه ی بزرگ مردی که همیشه خود را ((سرباز کوچک اسلام )) می نامید نشست و بر تابوت بوسه زد.

روی دستان مردم عزادار تابوت سرداری تشییع شد که یکی از بازماندگان سلحشوران ایران زمین بود . سلحشوری به نام : علی صیاد شیرازی

             




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط ..:: کسری ::..

                               ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

                                                                                               فریدون مشیری




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط ..:: کسری ::..

                                                 ایران

جمعه این هفته روز تعطیلی نیست .

صبح باید برویم ، نان تازه بخریم

و سر سفره با هم بودن جمع شویم ،چای شیرین بخوریم .

تلخکامی همه ارزانی بدکیشان باد!

لا اقل این جمعه

خودمان را نسپاریم به بی حوصلگی.

هیچ میدان ندهیم ، به خمار گلگی.

پرده ها را بگشاییم  به روی خورشید، بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

نا امیدی را خاموش کنیم و فراموش کنیم:

((جمعه از ابر سیاه خون می چکه! جمعه ها خون جای بارون می چکه!))

به خیابان برویم  شاد آواز بخوانیم که : سیب آوردیم سیب سرخ خورشید.

زنگ ها را بزنیم و به همسایه بگوییم : بیا تا برویم.

سر راه کوچه ای هست که بر دیوارش می خوانیم:

((من اگر بنشینم ،
تو اگر بنشینی،

چه کسی برخیزد؟))

در خیابان که پر از عطر حضور من و توست،

مسجدی هست که گلدسته ی آن آسمان را به تماشای زمین می خواند.

در حیاط مسجد صف بکشیم

رای هامان را با جوهر سبز ، بنویسیم به خط خوش و بعد ، مثل گندم های موسم عید

توی صندوق بکاریم به امید بهار.

نگذاریم که تابوت شود این صندوق

 نگذاریم که آزادی را ، پیش روی ما ،در خاک کنند.

نگذاریم به این آسانی  

واژه بودن را پاک کنند .

نگذاریم که جنجال کنند

نگذاریم که سرسبزی این مزرعه را مفت پایمال کنند.

نگذاریم هیاهو بکنند  هر چه در چنته ، پلیدی دارند ، همه را رو بکنند.

هر چه گل کاشته ایم، بکنند از ریشه ، پاک جارو بکنند .

دوستان،  این به خدا ، آخرین فرصت ماست!

نگذاریم که این سنگر  آخر را هم فتح کنند.

بی تفاوت بودن ، بدترین عادت ماست !

داشتم می گفتم رای هامان را با جوهر سبز ، بنویسیم به خط خوش و بعد ، مثل گندم های موسم عید

توی صندوق بکاریم به امید بهار.

بعد ، خوشحال و سبک ، به خیابان برویم ،

به خیابان که پر از بوی خوش همدلی است .

 سر راه خانه ، کوچه ای هست که بر دیوارش می خوانیم:

من اگر بر خیزم ،

تو اگر برخیزی،

 همه بر می خیزند.

                     من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر میخیزند




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط ..:: کسری ::..